ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

104

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

شيعه موازى خوارج ، و فروع تا به هفتاد و سه رسيد . و اما معتزله آنانند كه نفى صفات قديمه از ذات بارى تعالى مىكنند خلافا للنّصارى ، و از ايشان بعضى مىگويند بارى تعالى عالم است به ذات خود نه به علم و همچنين قادر وحىّ است ، و از ايشان بعضى گفتند كه عالم به علم است و آن ذات اوست و همچنين حىّ و قادر است ، نخستين نفى صفاتست رأسا ، دوم اثبات صفات و هم بعينه ذاتست . و به اتّفاق مىگويند كه كلام خداى تعالى محدثست ، اعنى صورت و حرف و نوشتن و معنى آن قديم . بر جمله نفى صفات از حكما گرفته‌اند كه زعم ايشانست كه بارى تعالى كيست كه هيچ كثرت و اثنينيت 105 در وى نيست ، و از معتزله ابو عثمان عمرو بن بحر الجاحظ مىگويد كه : مسيح عليه السّلم كلمهء خداى قديم است كه در جسم حالّ شد . چنان كه زعم نصارى است ، و از معتزله عيسى الملقب به مردار مىگويد : قرآن مخلوق است ، چه عرب مىتوانند مثل اين سخن گفتن ، و اين هردو ثبوت صفات ازلى از علم و قدرت و حيات مىكنند . و بعضى سمع و بصر و كلام تا به حد تجسيم نيز مىگويند ، مثل اصحاب حنابله مگر ابى الحسن الاشعرى و اتباع او كه تشبيه را منع كرده‌اند ، و اين مذهب سنّت و جماعت شده . و اما قدريه : از ايشان بعضى معتزله‌اند و لقب ايشان نه از براى اثبات قدر است بل نفى قدر است . از بهر آنك گويند : انسان قادرست كه هرچه خواهد كند و خداى تعالى از اين منزّه است پس اگر خير كنند ثواب يابند و اگر شر عقاب ، و اين طايفه را عدليه خوانند ، و به ازاى جبريه قدريه . و جبريه مىگويند كه بنده را هيچ فعل و قدرت نيست ، بل بارى تعالى فعل و قدرت نونو در او مىآفريند ، و اين قدرت در آن فعل هيچ تأثير ندارد . و بعضى آنهااند كه گوينده را قدرتى ثابت مىكنند كه درو موجودست و مىگويند كه حق تعالى در مخلوق خود هرچه خواهد كند . « لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ » 106 اگر همه عالم به بهشت برد حيف نيست و اگر به دوزخ برد جور نيست . از بهر آنك عادلست و هركه در ملك خود تصرف